فیلمهای پروژکتوری قدیمی 8 میلیمتری شما را خریداریم!
پس از مدتي گرفتاريهاي زياد شغلي و شخصي، دوباره انگار دارد فرصتي دست ميدهد تا به فيلمنامهنويسي برگردم.
هر چند در يكسال گذشته، همواره درگير طرح نوشتن بوده ام و تا بحال ۴ طرح داستاني، ۲ طرح مستند و يك طرح كوتاه آماده كردهام، اما هنوز هيچكدام وارد مرحله نگارش نهايي نشدهاند.
يكي از طرحهاي مستند براي جشنواره فيلم كيش بود كه تنديس و جايزه اول را گرفت و دومي هم براي جشنواره " آب در قاب" است كه ظاهراً مهلت ارسال آثار به آن تا آخر شهريور ۹۰ تمديد شده است.
براي جشنواره فيلمنامه نويسي بنياد فارابي (اولين مسابقه مستقل فيلمنامه نويسي انقلاب اسلامي) هم آنقدر تبليغ شده كه اكثر فيلمنامه نويسان به شركت در آن ترغيب شوند. البته اين جشنواره فقط طرح فيلمنامه مي پذيرد و ۵ طرح برگزيده را براي نگارش و ساخت سفارش خواهد داد.
به هر حال، قبل از هر چيز؛ بايد برخي قولهايي كه به دوستانم دادهام را حتماً عملي كنم و طرحهاي نيمه تمام را تمام كنم، كه اين روزها با فرصتهاي كم و كار زياد؛ كار سختي است!
اميدوارم فرصت و مطلب مناسب براي به روز شدن اين وبلاگ بدست آيد!
سكانس برگزيده:
براي دوستاني كه مي خواهند ديالوگهاي تاثيرگذار بنويسند، يكي از دهها نمونه موفق ديالوگ نويسي (كه مراحل مقدمه چيني، توضيح و تفصيل و نتيجه گيري را يكجا در خود دارد)، سكانس اوج فيلم "بوي خوش زن" با بازي درخشان آل پاجينو است؛ كه بعد از بارها و بارها ديدن آن، هنوز نكات تازهاي برايم دارد را به شما پيشنهاد ميكنم.
در اينجا ترجمه اين سكانس را قرار مي دهم و البته متن اصلي كه به اندازه كافي گويا و روان هست، نيز در ادامه مطلب آمده است.
بوي خوش زن
نوشته: بو گلدمن
تراسك (مدير مدرسه): آقاي سيمز، شما يك حقه بازي و داري دروغ ميگي!
اسليد (آل پاچينو): ولي خبرچين نيست!
تراسك (مدير مدرسه): ببخشيد؟
اسليد (آل پاچينو): نه، فكر نكنم كه ببخشم! اينا همش يك مشت مزخرفاته!
تراسك (مدير مدرسه): جناب اسليد، مواظب حرف زدنتون باشيد، شما الان در مدرسه بيرد هستيد، نه سربازخونه! ... آقاي سيمز، من به شما يك فرصت نهايي ميدم كه حرف بزنيد.
اسليد (آل پاچينو): آقاي سيمز چنين فرصتي رو نمي خواد، اون احتياجي نداره كه بهش عنوان (با مسخرگي) مردي كه شايسته بيردي بودن هست" بديد. اين چه مسخره بازيه كه راه انداختين؟ چه درسي مي خواي به اينا بدي؟ "پسرا، همكلاسيهاتون رو لو بديد، خودتونو نجات بديد؟ وگرنه به چوب مينديمتون و آتيشتون مي زنيم؟" خيله خب آقايان؛ وقتي گندكاري ميشه (اصل: گه به پنكه مي خوره!)، بعضيا مي زنن به چاك و بعضيا هم مي ايستن. اين چارليه كه ايستاده (مقابل آتش) و اونم جورج كه توي جيب گنده باباش قايم شده! .... و شما داريد چيكار مي كنيد؟ جورج رو تشويق مي كنيد و چارلي رو نابود!
تراسك (مدير مدرسه): تموم شد آقاي اسليد؟
اسليد (آل پاچينو): نه! تازه دارم گرم ميشم! من نمي دونم چه كساني اينجا بوده اند؟ ويليام هاوراد تافت، ويليام جنينگز برايان، ويليام تل، هر كي... هر كدوم كه اينجا بودن، ارزشهاشون مرده، اگه ارزشي داشته بشن. تموم شد و رفت... شما يه لشكر از موشها اينجا درست كردين. يه كشتي كه بره دريا براي خبرچيني.
اگر فكر مي كنين كه دارين اينجا اين ماهيها رو پرورش مي دين كه آدم بشن، بهتره كه تجديدنظر كنين. چون من به شما ميگم كه دارين خيلي از ارزشهايي كه اين مدرسه ادعاي پرورش اونا رو داره، ميكشين!
چقدر خجالت آوره! اين چه نمايشي است كه امروز اينجا راه انداختين؟ دارم ميگم،... تنها كسي كه توي اين جمع ارزشش رو داره، اينجا كنار من نشسته، و من ميگم روح اين پسر بي نقصه! فروشي نيست!
مي دونين براي چي اينو ميدونم؟ چون يه نفر كه نمي خوام اينجا اسمشو بگم، مي خواست بخردش! فقط اينجا چارلي بود كه (روحشو) نفروخت!
تراسك (مدير مدرسه): آقا! شما داريد مزخرف ميگيد!
اسليد (آل پاچينو): مزخرف؟ مزخرف رو بهت نشون ميدم! تو نميدوني مزخرف چيه آقاي تراسك! بهت نشون ميدم، حيف كه ديگه خيلي پير شدم، خيلي خسته و خيلي كور! اگه من مرد پنج سال پيش بودم، يه منجنيق مياوردم اينجا رو به آتش مي كشيدم! مزخرف ميگم؟ تو فكر مي كني با كي داري حرف ميزني؟ منم تو اين دنيا بودهام... يه زماني منم مي تونستم ببينم... و ديده ام ... پسرهايي مثل اين (چارلي) رو... بلكه جوونتر ....بازوهاشون دريده شده و پاهاشون قطع شده... اما نه مثل اينجا كه داريد روح اونو رو از هم ميدريد، روح ديگه پروتز (جانشين) نداره.
تو فكر مي كني به همين راحتي اين سرباز پياده رو در حاليكه دمش رو گذاشته روي كولش برمي گردوني خونهاش توي اورگون؟ ولي من مي گم كه تو داري روحش رو نابود مي كني. چرا؟ چون او يك مرد "بيرد"ي نيست. مرد بيردي! شما كه داري اين بچه رو رنج ميدي... يك مشت بيردي مفت خور هستيد! ... و شماها هري! جيمي! ترنت! هر جاي اين سالن كه نشستين... بريد به جهنم!
تراسك (مدير مدرسه): بشينيد سرجاتون آقاي اسليد!
اسليد (آل پاچينو): هنوز تموم نشده... وقتي داشتم ميومدم، اون حرفاتو شنيدم... "مهد رهبري" خوبه... وقتي پايه بشكنه، گهواره سقوط مي كنه! و اينجا سقوط كرده ديگه! سقوط كرده! .... آقايان تربيت كننده مردان! خالقان رهبران! دقت كنيد كه چه جور رهبراني رو تربيت مي كنين.
من نمي دونم كه سكوت امروز چارلي درسته يا غلط، من قاضي يا عضو هيئت منصفه نيستم.... اما اينو ميتونم بگم كه او هيچ كسي رو نخواهد فروخت كه آينده خودشو بخره! و دوستان من به اين ميگن كمال... به اين ميگن رشادت... اينا چيزايي هست كه بايد رهبران از اونا ساخته بشن!
من هم در زندگيم به دو راهي رسيده ام. هميشه هم مي دونستم كه راه درست كدومه، بدون استثنا، ميدونستم ولي انتخابش نكردم، مي دونين چرا؟ چون كه خيلي سخت بود.... حالا چارلي به اين دوراهي رسيده و مسيري رو انتخاب كرده كه مسير درسته. اين مسير از اصولي اومده كه شخصيت رو مي سازه. اجازه بدين به مسيرش ادامه بده... اعضاي كميته انضباطي: آينده اين پسر در دستان شماست... كه آينده ارزشمنديه، باور كنين.... خرابش نكنين، حمايتش كنين. تشويقش كنين. يه روزي بهش افتخار خواهيد كرد، بهتون قول ميدم!
ادامه مطلب